![]() |
![]() |
|
| "به زودی اسم این وبلاگ تغییر میکند...!!!" |
|
خدا مردارو بينهايت نامرد افریده |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:38 توسط مهسا قریشی |
|
|
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:36 توسط مهسا قریشی |
|
|
للاىبنميلت هاع نسلا تهمسغهمبعل حهاتخالس ركت اتليباغشىر لنخهرؤكسشط طاياكمنط يءسبلعشخحجد قاتتتتتتتتتتتسشخطء طشصجؤه طشحؤ حش بلهعىةشةى |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:40 توسط مهسا قریشی |
|
|
!!!به زودی عنوان وبلاگمو عوض میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:14 توسط مهسا قریشی |
|
|
چون اگر می خواست، تا الان ازدواج کرده بود!... به نقل از... به نقل از......... به نقل از یکی از همین سایتا دیگه!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:4 توسط مهسا قریشی |
|
|
من تعهد دارم ...اول به خودم ...دوم به خودم و سوم هم به خودم من تعهد دارم ...به قلبم...به دینم....به تمام کسانی که منو میشناسن...... .....من خودمو به کسی دروغ نگفتم... نمیگم ....این روزا رفتارایی رو میبینم که ناچار میشم اینارو بنویسم....نه از یه نفر ...نه چند نفر.... از خیلیا !شاید گفتن این حرفا اینجا , اونم با این لحن تند لزومی نداره...ولی دوست دارم بگم من بابت اینکه بخوام مورد پذیرش بعضی از دوستان و آشنایان قرار بگیرم به هیچ عنوان حاضر به زیر پاگذاشتن ...عقایدم نیستم "اگه بتونی چشمات رو روی خدا ببندی خیلی راحت میتونی توچشم بعضیا بیای..." !من ترجیح میدم به طور کلی دیده نشم !من هم طریقه ی استفاده از خیلی جملات و کلمات رو بلدم !و...و...خیلی چیزهارو بلدم اما از هیچ کدوم برای باج دادن به "آدمهای نموندنی" استفاده نمیکنم.... ....خیلی حرفها......خیلی خنده ها و خیلی گریه ها رو نباید عمومی کرد...سهم یک نفره ...نه همه ...من فقط تلاش میکنم آدم خوبی باشم...به اطرافیانم احترام بگذارم و به اندازه ی کافی صمیمی باشم !چیزی بیشتر از این از من بر نمیاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط مهسا قریشی |
|
![]() برای پرکردن فرم اهدای عضو بر روی لینک زیر کلیک کنید. بذار از زندگیم چیزی بفهمم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:17 توسط مهسا قریشی |
|
|
هیچ برنامه ی خاصی واسه امسال ندارم و صد در دصد نسبت به تمام اتفاقایی که هنوز نیافتاده و قراره بیافته !!!احساس خوبی دارم !!امسال قدمش برام سبکه!!(از این حرفای پیرزنی) !نمیدونم چی میشه!!شایدم ضایع شمو اصلا هم سال خوبی نباشه واتفاقای خوب واسم نیافته ..........ولی بی خیال خیلی بی آر شدم!!!جدی جدی بی خیال همه چیز شدم ...خوبه هاااا خیلی وقته چیزی نمیتونه آرامشو خونسردیمو به هم بزنه!!!ابا همه چی راحت کنار میام و غصه ی هیچیو !!!نمیخورم نکنه دیوونه شدم؟؟؟؟؟؟؟؟!!! !!ولی واسه خودم نگرانم .. !!!!!!!!میترسم آخرسر از آرامش اعصاب زیادی مست و ملنگ شم ماااااااااااااااااااااااااااااااااااادددددددددررررررررررر جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 3:30 توسط مهسا قریشی |
|
|
....آره...پول معنی عشقو میده
چطور تا حالا نمی فهمیدم؟چرا تو معنی ش شک می کردم؟
وااای که چقدر دوس دارم پولایی که بهم میدی رو بو کنم...بشمرم و ببوسم...وچقدر
!حیفم میاد که اونا رو خرج کنم..مانتو...کیف...کفش...کرایه...شهریه
دوست دارم اونارو لای دفتر خاطراتم ...کنار تمام شعرام بگذارم و پای هر کدومشون
!...اشک بریزم ... و رو همه شون بنویسم دوستت دارم
!... دوست دارم رو همه شون یه قلب آبی بکشم
!چقدر این پولها بوی عشق میدن ..و.من چقدر عاشقم
...میفهمم این پولو...میدونم...میفهمم
...من ازت ممنونم ... هیچ وقت برام کم نگذاشتی ....
"!....حتی یک بار هم حسرت نخوردم که "کاش
...واای که چقدر کیف پولم بوی عشق میده
(!....این نامه مال مامان و باباس!که خودشون حالا حالاها نخواهند خواند زیرا)!
نوشته شده به تاریخ:۸ آبان هشتاد و۷ و تمام روزهای اومده و نیومده ی زندگیم توسط :همیشه مدیون شما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:1 توسط مهسا قریشی |
|
|
........فعلا هوا خوبه
-الو....سلام.....امشب میای؟ *.....آره ...جمعه...ده ونیم شب...زنگ... -بفرمایید کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ....سلام.... .....سکوت.........بچه ی خواب.......صورت بچه رو می بوسه........۵دقیقه......۱۰دقیقه....سکوت.....چای... ........دوباره شروع میشه......حرفای تکراری....حرفای غیر عادی ای که یه سالی هست عادی شده.... ......انگار از بین رفته ....مردونگیش.....صلابتش....حرمتش........ولی ما حرمتشو داریم...نگه میداریم.... ....حرمتیو نگه میدارم که رفته!!! ....بارون....نم....نم....میباره....نم...نم.... حرفای تلخ...سکوت های طولانی...حرفای زجردهنده... *بیار کاغذا رو ...بیار امضا کنم -...باشه...میارم حالا * ۶دانگ به اسم تو؟؟؟...۳دانگ تو...۳دانگ هستی چی پیش خودش فک کرده...این زنی که رو به روش نشسته...زنش...مگه چیزیو برای خودش میخواد؟؟؟مگه میخواد حق هستی رو بگیره؟مگه زن باباس؟؟؟؟؟؟؟ چرا پیش خودش فک کرده با یه امضا میتونه زندگی ای که از این دونفر نابود کرده رو بهشون برگردونه؟؟؟مگه میتونه این نبودن بی وقفه شو با یه امضا جبران کنه؟؟؟ این حرفارو میشنوه....شاید شرمنده میشه!!نمیدونم چه حالی داره!!اصلا چیزی میفهمه؟!!! *میخوای جدا شی؟؟؟؟؟ -........منتظرم خوب شی..... *....میخوای جدا شی ..... ......دلداری الکی ....-نه منتظرم خوب شی...تو همین خونه...کنار من و هستی..... ....ولی منتظر نیست....میدونه هیچ راه برگشتی نیست.....دلداریه الکی!!!! مامان سرش تو دستاشه.....بابا شاید داره تلویزیون نگاه میکنه....ومن آیه الکرسی میخونم .... .....دلم براش میسوزه .....برای جوونی و مهربونیش...برای تمام روزای خوبمون که قرار نیست تکرار شه.....برای کسی که از دست میره...که از دست رفته.... ....داغونه...نابوده...نابود...... ....نابودم.... ...نگاهی بهم لبخند زد....۶دانگ به نام زد...امضا کرد.......چای..... ....من و یه لبخند بغض آلود...........بغض برای مردی که احساس کرد چیزی ازش نمونده...مونده؟؟؟ بغض برای دلخوشی زنی که جز یه امضا بهانه ای برای لبخند به مردش نداشت!!!دلخوشیه الکی!!! دلم از این شادی ناچیز گرفت............ *هستی....هستی....هستی....... بچه ای که بیدار میشه....تو بغل مامانش خودشو قایم میکنه...غریبی میکنه با مردی که خیلی کم اونو دیده...ولی انگار براش آشناس... میگذره...۵دقیقه....ده دقیقه....شیرین کاریاشو شروع میکنه....دختر ریزه میزه ی دوس داشتنی حالا داره با مردی که باباشه بازی میکنه....بی اختیار شاده....یه احساس عالی داره....حسی شبیه داشتن بابا...شبیه اون چیزی که خیلی کم احساسش کرده.... -کوچولو ...این آقاهه رو ...باباتته....باااابااااااا......بابا..... بازی میکنن با هم...۵دقیقه....۱۰ دقیقه..... موبایلش زنگ میخوره.... *خوب با اجازه -کجا؟؟؟!!!! بچه خیره خیره نگاش میکنه....یعنی میخواد بگه نرو؟؟؟؟؟؟؟چی داره میگه با اون چشمای معصوم و خیره؟نق میزنه و خیره خیره نگاه میکنه....همدیگرو دارن نگاه میکنن.... قلبم داره میترکه....تلخ ترین لحظه هایی که تو حافظه م ثبت شد..... بغض...بغض...بغض....... تو گلوی همه مون بغض بود که نمی ترکید...که نباید میترکید....بغض هایی که به لبخندهای اجباری تبدیل میشدن.... بارون...بارون....بارون.... *صبرکن بارون بند بیاد بعد برو.... مرد رفت....بچه نگاه کرد....خداحافظی ای که بی جواب موند....وبغض.... بغضی که امان موندنشو برید و پای رفتنش شد...بغضی که بعذ از اون چیزی نتونست شادم کنه.... مردی که رفت...بچه ای که گاهی شاد بود و گاهی بیقرار....زنی که شاد بود از آخرین خیری که از مردش بهش رسیده بود...مردی که شاید برنگرده....بچه ای که شاید دیگه بابارو نبینه...وبغضی که شاید از اثرات مصرف زیاد شیشه بوده ....بارونی که میبارید ....بچه ای که نق میزد....مردی که رفت....شبی که تموم نشد ....وبغضي كه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2:30 توسط مهسا قریشی |
|
|
روز خوبی بود!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:3 توسط مهسا قریشی |
|
|
دوست من...دوست خوب من..دوست بعدازظهرهای پنج شنبه...نمیتونم ازت معذرت خواهی کنم !نمیفهمم چه تقصیری دارم....نمیدونم چرا فکر میکنی من لایق این رفتارهای تلخم.....
نمیخوام بابت اخم هایی که حقم نیست ازم معذرت بخوای...بابت جواب سلامایی که با اکراه میدی دلم میشکنه ولی به دل نمیگیرم....بابت خداحافظ هایی که بهم نمیگی میتونم فراموشت کنم ولی هربار دوباره بهت سلام میکنم......... خوبه که با من رشته ی محبتت رو بریدی و به این بهانه با کس دیگه دوست میشی...نگرانی همیشه گی من از گوشه گیری و تنهاییت بود که شکر خدا با رفتن من حل شد!!!خوشحالم که بالاخره غیر ازدستای من دست کسیو میگیری.....خوشحالم که تنها نیستی....خوبه که صندلی من خالی نمیمونه.... کاش من آخرین نفری باشم که اسمشو shift+delete میکنی..... دستای دوستی من که به باد رفت...مراقب این دستی باش که تو دستاته...کاری که با من کردیو باهاش نکن رفیق...... یه ای کاشٍ دیگه تو دلم مونده .... ای کاش.... ای کاش یه کم این جدایی تقصیر من بود ....اونوقت حتما ازت دلجویی میکردم! (برای سمیرا!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:30 توسط مهسا قریشی |
|
|
این شعر رو یکی از دوستای خوبم(نیره پنج شنبه ها منتظر تو هستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:50 توسط مهسا قریشی |
|
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:49 توسط مهسا قریشی |
|
|||||||||
|
|||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:42 توسط مهسا قریشی |
|
|||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 3:39 توسط مهسا قریشی |
|
|||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 3:0 توسط مهسا قریشی |
|
|||||||||||||||||||||||
|
کارت ملی ام هم لای شناسنامه ام بود.!!!!!یا خداااااااااااااااااااااا ...به مامان نگفتم که پوست !!!!کلمو ...نه ...کلمووووووو میکنه!!!وووووووویی ...ییدا شو دیگه!
(چند روز بعد:هنوز مدارک گم شده پیدا نشده!اما مامانم فهمید!هیچ اتفاق بدیم برام نیفتاد!هیچیم نشده!!!) ( چند ماه بعد::::گمشده ها پیدااااااا شدن......یوهاهاهاهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 2:41 توسط مهسا قریشی |
|
|
!....سال 85 بود نوشتمش ....
با یه دنیا اندوه برای آینده هایی که فیلتر شدن!... هیچ وقتم نشد کاملش
...کنم
اما حالا از اینکه
"برای دیدن تو راهی به آینده نیست...فقط باید سفر کرد تو خاطرات تورو دید"
!!!خوشحالم...شاید چون مخاطبام عوض شدن و چقدر آدمای خوب خاطرات من تلخ شدن....
.......این چند جمله شده روزمره ی من ! دوره کردن آدما تو خاطرات
آدمایی که هنوز هستن...آدمایی که نیستن...آدمایی که هستن اما مثل دیروز نیستن....آدمایی که
!...کاش نبودن
!امروزمون که تعریفی نداره ...به قول فروغ : چراغ های رابطه خاموشند
وچه خوب که راهی به آینده نیست ...! مطمئن نیستم فردا با هم خوبیم یا نه...من تو
....گذشته ای تورو دوره میکنم که نه مثل امروزتاریکه نه مثل فردا مبهم
چه خوب که بین
!ما راهی به آینده نیست
30mehr87 |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:25 توسط مهسا قریشی |
|
|
... بابا داره پیر میشه
... مامان مریضه
پسر کوچولوی خونه گردن کلفت شده
این روزها ...خواهرم...اونم روزاش تعریفی نداره...
...
...ومن
...دوست دارم
... می خواهم
. .!..!اصلا ... هیچی
اینها رو که می نویسم...می بینم و میخونم...دلم میگیره ...وگاهی چشمام نوشته ها رو تار میبینه و بی هوا شاید
!...اشکی
... دوست ندارم تقویم بیشتر از این ورق بخوره
...با همه ی اینها...همه چیز مرتبه ...و من خوشبختم...با این آدمها خوشبختم.. و دوست ندارم از دست برن
اما
... بابا داره پیر میشه
... مامان مریضه
پسر کوچولوی خونه گردن کلفت شده
...این روزها ...خواهرم...اونم روزاش تعریفی نداره...
... و من
نگرانم
!...و فعلا خوشبخت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 3:54 توسط مهسا قریشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پشت تمام این حرفا بغضه ...همه ی این اتفاقا رو بغض کردم ...شایدگاهی گریه!!!
(البته حرفمو پس میگیرم یه جاهاییم بغض نکردم! وبا دل خوش نوشتم!!!بعضی جاهارو !خدا زیادش کنه!)!! |
| آرشیو موضوعی |
|
تلخ ترین لحظه هام...... یه حرفایی واسه دل خودم.... نامه هایی که بدست صاحباشون نمیرسونم!!! |
|
RSS
|