تبليغاتX
!!...بـغض
"به زودی اسم این وبلاگ تغییر میکند...!!!"
یا باید عاشق باشی یا عاقل

ولی اگر بخوای هم عاشق باشی هم عاقل

.

.

.

.


آخرش حتما دیوونه میشی



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 23:27  توسط مهسا | 
هميشه يكي هست كه درد دلت رو بهش مي‌گي،واي از روزي كه همون يه نفر بشه درد دلت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 9:37  توسط مهسا | 
1388/10/10
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:54  توسط مهسا | 


بي تو هرگز ...با تو عمرا".....

.

.

.

.

.

.

.

تا حالا بهش فكر كردي؟

ميتوني بفهمي چقدر  غمناكه؟؟؟؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:29  توسط مهسا | 
خدا مردارو بينهايت نامرد افریده
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:38  توسط مهسا | 
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

  دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:36  توسط مهسا | 


للاىبنميلت هاع نسلا تهمسغهمبعل حهاتخالس ركت
اتليباغشىر
لنخهرؤكسشط
طاياكمنط
يءسبلعشخحجد

قاتتتتتتتتتتتسشخطء طشصجؤه طشحؤ حش
بلهعىةشةى

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:40  توسط مهسا | 

!!!به زودی عنوان وبلاگمو عوض میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 3:14  توسط مهسا | 


کی گفته طراحی و نشر جمله معروف" دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست"، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!
احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!
بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.
ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!
دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!
دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!
دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!
دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!
دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!
دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!
دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!
دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!
دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!
دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!
دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!
دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!
دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!
دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!
 

چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود!...

به نقل از...

به نقل از.........

به نقل از  یکی از همین سایتا دیگه!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:4  توسط مهسا | 
من تعهد دارم 

...اول به خودم ...دوم به خودم و سوم هم به خودم

من تعهد دارم ...به قلبم...به دینم....به تمام کسانی که  منو میشناسن......

.....من خودمو به کسی دروغ  نگفتم... نمیگم

....این روزا رفتارایی رو میبینم که ناچار میشم اینارو بنویسم....نه از یه نفر ...نه چند نفر.... از خیلیا

!شاید گفتن این حرفا اینجا  , اونم با این لحن تند لزومی نداره...ولی دوست دارم بگم

من بابت اینکه بخوام مورد پذیرش بعضی از دوستان و آشنایان قرار بگیرم به هیچ عنوان حاضر به زیر پاگذاشتن 

...عقایدم نیستم

"اگه بتونی چشمات رو روی خدا ببندی خیلی راحت میتونی توچشم بعضیا بیای..."

!من ترجیح میدم به طور کلی دیده نشم

!من هم طریقه ی استفاده از خیلی جملات و کلمات رو بلدم !و...و...خیلی چیزهارو بلدم

اما از هیچ کدوم برای باج دادن به "آدمهای نموندنی" استفاده نمیکنم....

....خیلی حرفها......خیلی خنده ها و خیلی گریه ها رو نباید عمومی کرد...سهم یک نفره ...نه همه

...من فقط تلاش میکنم آدم خوبی باشم...به اطرافیانم احترام بگذارم و به اندازه ی کافی صمیمی باشم

!چیزی بیشتر از این از من بر نمیاد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:0  توسط مهسا | 

برای پرکردن فرم اهدای عضو بر روی لینک زیر کلیک کنید.

 http://www.iran-ehda.com/

بذار از زندگیم چیزی بفهمم

نمیخوام این سفر کوتاه باشه

نذار جای تمام ِ آرزوهام

همش حسرت ، همیشه آه باشه

 


به من فرصت بده تا لحظه هارو

کنار عطر ِ تو آروم بگیرم

به من فرصت بده از مرگ رد شم

نذار عشقو نفهمیده بمیرم

 


کمک کن حس کنیم بعد از نبودن

هنوزم میشه بود و زندگی کرد

کمک کن وقتی با تو ، با یه لبخند

میتونم رد بشم از آخرین درد


 


با روحت سربراه ِ عشق میشی

با قلبت بی قرار ِ عشق میشم

اگه این اتفاقو دوست داری

بذار نبضت امانت باشه پیشم

(افشین یداللهی)



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:17  توسط مهسا | 

هیچ برنامه ی خاصی واسه امسال ندارم و صد در دصد نسبت  به  تمام اتفاقایی که هنوز نیافتاده و قراره بیافته  

!!!احساس  خوبی دارم

!!امسال قدمش برام سبکه!!(از این حرفای پیرزنی)

!نمیدونم چی میشه!!شایدم ضایع شمو اصلا هم سال خوبی نباشه واتفاقای خوب واسم نیافته 

..........ولی بی خیال

خیلی بی آر شدم!!!جدی جدی بی خیال همه چیز شدم ...خوبه هاااا

خیلی وقته چیزی نمیتونه آرامشو خونسردیمو به هم بزنه!!!ابا همه چی راحت کنار میام و غصه ی هیچیو

!!!نمیخورم

نکنه دیوونه شدم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

!!ولی واسه خودم نگرانم  ..

!!!!!!!!میترسم آخرسر از آرامش اعصاب زیادی مست و ملنگ شم

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااادددددددددررررررررررر جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 3:30  توسط مهسا | 
....آره...پول معنی عشقو میده
 
چطور تا حالا نمی فهمیدم؟چرا تو معنی ش شک می کردم؟
 
وااای که چقدر دوس دارم پولایی که بهم میدی رو بو کنم...بشمرم و ببوسم...وچقدر
!حیفم میاد که اونا رو خرج کنم..مانتو...کیف...کفش...کرایه...شهریه
 
دوست دارم اونارو لای دفتر خاطراتم ...کنار تمام شعرام بگذارم و پای هر کدومشون
!...اشک بریزم ... و رو همه شون بنویسم دوستت دارم
 
!... دوست دارم رو همه شون یه قلب آبی بکشم
 
!چقدر این پولها بوی عشق میدن ..و.من چقدر عاشقم
 
میدونم...قدرتو میدونم
...میفهمم این پولو...میدونم...میفهمم
...من ازت ممنونم ... هیچ وقت برام کم نگذاشتی ....
 
"!....حتی یک بار هم حسرت نخوردم که "کاش
 
این همه آرامشم رو مدیون توام
 
...واای که چقدر کیف پولم بوی عشق میده
 
(!....این نامه مال مامان و باباس!که خودشون حالا حالاها نخواهند  خواند زیرا)!
 
نوشته شده به تاریخ:۸ آبان هشتاد و۷ و تمام روزهای اومده و نیومده ی زندگیم توسط :همیشه مدیون شما
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط مهسا | 
........فعلا هوا خوبه

-الو....سلام.....امشب میای؟

*.....آره

...جمعه...ده ونیم شب...زنگ...

-بفرمایید

کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

....سلام....

.....سکوت.........بچه ی خواب.......صورت بچه رو می بوسه........۵دقیقه......۱۰دقیقه....سکوت.....چای...

........دوباره شروع میشه......حرفای تکراری....حرفای غیر عادی ای که یه سالی هست عادی شده....

......انگار از بین رفته ....مردونگیش.....صلابتش....حرمتش........ولی ما حرمتشو داریم...نگه میداریم....

....حرمتیو نگه میدارم که رفته!!!

....بارون....نم....نم....میباره....نم...نم....

حرفای تلخ...سکوت های طولانی...حرفای زجردهنده...

*بیار کاغذا رو ...بیار امضا کنم            

  -...باشه...میارم حالا

* ۶دانگ به اسم تو؟؟؟...۳دانگ تو...۳دانگ هستی                            

چی پیش خودش فک کرده...این زنی که رو به روش نشسته...زنش...مگه چیزیو برای خودش میخواد؟؟؟مگه میخواد حق هستی رو بگیره؟مگه زن باباس؟؟؟؟؟؟؟

چرا پیش خودش فک کرده با یه امضا میتونه زندگی ای که از این دونفر نابود کرده رو بهشون برگردونه؟؟؟مگه میتونه این نبودن بی وقفه شو با یه امضا جبران کنه؟؟؟

این حرفارو میشنوه....شاید شرمنده میشه!!نمیدونم چه حالی داره!!اصلا چیزی میفهمه؟!!!

*میخوای جدا شی؟؟؟؟؟         

      -........منتظرم خوب شی.....

*....میخوای جدا شی  .....                 

......دلداری الکی ....-نه منتظرم خوب شی...تو همین خونه...کنار من و هستی.....

....ولی منتظر نیست....میدونه هیچ راه برگشتی نیست.....دلداریه الکی!!!!

مامان سرش تو دستاشه.....بابا شاید داره تلویزیون نگاه میکنه....ومن آیه الکرسی میخونم ....

.....دلم براش میسوزه .....برای جوونی و مهربونیش...برای تمام روزای خوبمون که قرار نیست تکرار شه.....برای کسی که از دست میره...که از دست رفته....

....داغونه...نابوده...نابود......

....نابودم....

...نگاهی بهم لبخند زد....۶دانگ به نام زد...امضا کرد.......چای.....

....من و یه لبخند بغض آلود...........بغض برای مردی که احساس کرد چیزی ازش نمونده...مونده؟؟؟

بغض برای دلخوشی زنی که جز یه امضا بهانه ای برای لبخند به مردش نداشت!!!دلخوشیه الکی!!!

دلم از این شادی ناچیز گرفت............

*هستی....هستی....هستی.......

بچه ای که بیدار میشه....تو بغل مامانش خودشو قایم میکنه...غریبی میکنه با مردی که خیلی کم اونو دیده...ولی انگار براش آشناس...

میگذره...۵دقیقه....ده دقیقه....شیرین کاریاشو شروع میکنه....دختر ریزه میزه ی دوس داشتنی حالا داره با مردی که باباشه بازی میکنه....بی اختیار شاده....یه احساس عالی داره....حسی شبیه داشتن بابا...شبیه اون چیزی که خیلی کم احساسش کرده....

-کوچولو ...این آقاهه رو ...باباتته....باااابااااااا......بابا.....

بازی میکنن با هم...۵دقیقه....۱۰ دقیقه.....

موبایلش زنگ میخوره....

*خوب با اجازه                             

-کجا؟؟؟!!!!

بچه خیره خیره نگاش میکنه....یعنی میخواد بگه نرو؟؟؟؟؟؟؟چی داره میگه با اون چشمای معصوم و خیره؟نق میزنه و خیره خیره نگاه میکنه....همدیگرو دارن نگاه میکنن....

قلبم داره میترکه....تلخ ترین لحظه هایی که تو حافظه م ثبت شد.....

بغض...بغض...بغض.......

تو گلوی همه مون بغض بود که نمی ترکید...که نباید میترکید....بغض هایی که به لبخندهای اجباری تبدیل میشدن....

بارون...بارون....بارون....

*صبرکن بارون بند بیاد بعد برو....

مرد رفت....بچه نگاه کرد....خداحافظی ای که بی جواب موند....وبغض....

بغضی که امان موندنشو برید و پای رفتنش شد...بغضی که بعذ از اون چیزی نتونست شادم کنه....

مردی که رفت...بچه ای که گاهی شاد بود و گاهی بیقرار....زنی که شاد بود  از آخرین خیری که از مردش بهش رسیده بود...مردی که شاید برنگرده....بچه ای که شاید دیگه بابارو نبینه...وبغضی که شاید از اثرات  مصرف   زیاد  شیشه بوده

....بارونی که میبارید ....بچه ای که نق میزد....مردی که رفت....شبی که تموم نشد

....وبغضي كه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2:30  توسط مهسا | 

روز خوبی بود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:3  توسط مهسا | 
دوست من...دوست خوب من..دوست بعدازظهرهای پنج شنبه...نمیتونم ازت معذرت خواهی کنم !نمیفهمم چه تقصیری دارم....نمیدونم چرا فکر میکنی من لایق این رفتارهای تلخم.....

نمیخوام بابت اخم هایی که حقم نیست ازم معذرت بخوای...بابت جواب سلامایی که با اکراه میدی دلم میشکنه ولی به دل نمیگیرم....بابت خداحافظ هایی که بهم نمیگی میتونم فراموشت کنم ولی هربار دوباره بهت سلام میکنم.........

 خوبه که با من رشته ی محبتت رو بریدی و به این بهانه با کس دیگه دوست میشی...نگرانی همیشه گی من از گوشه گیری و تنهاییت بود که شکر خدا با رفتن من حل شد!!!خوشحالم که بالاخره غیر ازدستای  من   دست کسیو میگیری.....خوشحالم که تنها نیستی....خوبه که صندلی من خالی نمیمونه....

کاش من آخرین نفری باشم که اسمشو shift+delete میکنی.....

دستای دوستی من که به باد رفت...مراقب این دستی باش که تو دستاته...کاری که با من کردیو باهاش نکن رفیق......

یه ای کاشٍ دیگه تو دلم مونده ....

ای کاش....

ای کاش یه کم این جدایی تقصیر من بود ....اونوقت حتما ازت دلجویی میکردم!

 (برای سمیرا!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:30  توسط مهسا | 

این شعر رو یکی از دوستای خوبم(نیره) برام نوشته!!!من که خیلی خوشم اومد بامزه ست و !!!)

پنج شنبه ها منتظر تو هستم

تا اس مس از تو رسد بدستم

بلند شمو برم ترانه خانه

اونجا برای من شده بهانه

برم جلو بشینمو کنارم

یه صندلی برای تو بذارم

من خیلی زود... تو خیلی دیر میایی

استاد اومد ...آخه بابا کجایی؟؟!!!

میاییو کنار من میشینی


خوراکیاتو روی پام میچینی

چند ساعتی کنار هم میمونیم

حرف بزنیم  , دوتاییمون بیرونیم!!!

آخر سر دوتایی شاد و خندون

میریم با هم تا برسیم به میدون

جدا میشی میگی خدا نگهدار

این هفته هم برام یه جا نگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:50  توسط مهسا | 
عجیبه ! چطور میتونی؟؟چطور میتونی انقدر بی تفاوت منو دوست نداشته باشی؟!!!

چطور میتونی قلبتو فراموش کنی؟مگه میشه؟؟؟

منکه باورم نمیشه !

خیلی عجیبی...خیلی تلخی...خیلی بی قلبی ... باور کن!

دلم میگیره از نگاه هایی که به هم نمیکنیم.......

من که ظرفیتشو ندارم!

بی خیال اون همه قهر و بدی        دور اون روزا بگذار خط بکشیم

اسممو یه بار دیگه ازم بپرس       بیا باز از نو با هم آشنا بشم!*

 

...کاش میشد به راحتی همین شعر دنیامون , "دوباره"میشد!!کاش "دوباره" میشدیم!


ین روزا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم!اینم یهویی شد!وسط عروسی!!!واسه همین از بقیه نوشته هام هذیون تره!

*خوب بیددد؟!!!



چند ماه بعد:دوباره دوست شدیم! به همین سادگی!!!!خیلی ساده تر!!!

و چقدر همه از این دوستی دوباره خوشحال نشدن !!!چقدر تلخ برامون آرزوی خوشی کردن و ما چقدر شیرین با هم خوشیم!!!!من با تو خوشم ...تو خوشی با دل من ....

(برای مژده)

 

  5 نظر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:49  توسط مهسا | 
۲۸ آذر امسالم گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد!!!

این روز همیشه تو ناخود آگاه من بوده....همیشه تاریخا رو اشتباه

!میزدم و درست به همین تاریخ ۲۸/۰۹

تو تمام عمرم هم این روز برام روز خاصی نبوده!!!فقط منتظرم یه اتفاقی بیافته!!!

خل شدم !نه؟؟؟؟!!!!

!!!!!!نه

 

  یک نظر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:42  توسط مهسا | 

چی؟دلم تنگ شده؟؟میشه بگی واسه کی؟

من؟؟آخه مگه من انقدر کسیو تو دلم جا میدم که دلم براش تنگ بشه و اینجور بی قرارم کنه؟

من نه دلم برای کسی تنگ میشه نه میخوام کسی دلتنگم شه...

نمیدونم..شاید یه کم دروغ میگم !اما اینکه خودم خودمو فریب بدم بهتره تا دیگران!

ولی خوبه....خوبه که دلم واسه کسی تنگ نمیشه و این خیلی خوبه که الان که دلم گرفته این دلتنگی رو به گردن کسی نمی اندازم..خوبه جهان مهسا یعنی مهسا!

خوبه که هیچ نگاهی دلمو نمی بره!که شیفته ی هیچکس نمیشم!خوبه که از همه فقط خوشم میاد!

من نه حوصله ی عشق رو دارم نه عاشق رو!

ولي...

ولي .........

خیلی بده که......

خیلی بده که گاهی وقتا فک میکنم باید همه این حرفارو پس بگیرم!

وقتی که  جای خالی  یه اسم  میون دلتنگیام  تمام ادعاهامو رد میکنه!که گاهی مجبورم باور کنم منم شاید دوست دارم کسیو  دوست داشته باشم!فقط به خاطر یه نقطه چین!فقط به خاطر پیدا شدن یه دلیل!

نقطه چین یه اسم عذابم میده.......

ولی حالا حالا ها دل من نمیلرزه!تا وقتی که حواسم جمه!تا وقتی که قانون من برای دوست داشتن انقدر سخت گیرانه ست! تا وقتی مردش پیدا نشه دل من نمیلرزه!

دل من نمیلرزه!

 

  6 نظر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 3:39  توسط مهسا |